ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

320

معجم البلدان ( فارسى )

و خافت من حبال السّغد نفسى * و خافت من حبال خوارزم فقارعت البعوث و قارعتنى * ففاز بضجعة فى الحيّ سهمى و اعطيت الجعالة مستميتا * خفيف الحاذ من فتيان جرم « 1 » پادشاه به كسانى كه بدان جا گسيل داده بود زمينى داد و چهارصد كنيز ترك و آذوقهء گندم و جو برايشان فرستاد و دستور كشت و ماندگارى در آنجا را صادر كرد و از اين روست كه قيافهء ايشان نزديك به تركان است و اخلاق تركى و چابكى و نيرو دارند . [ 482 ] سختى روزگار به ايشان صبر و شكيبايى و پيگيرى بياموخت پس خانه‌ها و كاخ‌هاى فراوان ساختند و در تملك آن زمين‌ها به كشاكش پرداختند تا مردم نزديك آن سرزمين از ايشان با خبر شدند و بيامدند و با ايشان مجاور شدند . پس شهر آباد و زيباتر شد و من ( ياقوت ) به سال 616 بدانجا شدم شهرى آبادتر از آن نديده بودم كه با همهء بدى زمين و مرداب‌هايش ساختمان‌هاى نزديك به هم و ديه‌هاى بسيار و تك خانه‌ها و كاخ در بيابان دارد . كمتر به زمينى برخورد مىكنيم كه ساختمانى و درختان بسيار در آن باشد كه بيشتر آنها درخت توت است زيرا آن را براى خوراك كرم ابريشم پرورش مىدهند . راه پيمايى در روستاهاى آنجا با راه‌پيمايى در شهرها فرق ندارند . گمان نمىكنم در دنيا شهرى به گستردگى خوارزم و كثرت جمعيت آن بوده باشد . با اينكه ايشان به تنگ دستى و قناعت به چيزى اندك عادت كرده‌اند . بيشتر روستاهاى خوارزم شهرهايى داراى بازارها و حجرات و دكان‌ها است . ديهى كه بازار نداشته باشد كمتر يافت مىشود . امنيت و اطمينان در آن جا كامل است . سرماى زمستان ايشان سخت است . چنان كه من رودخانهء جيحون را ديدم كه يك ميل پهنا دارد و در زمستان چنان يخ بسته است كه كاروان‌ها و گارىهاى پربار بر روى آن آمد و شد مىكنند . و خوراك هر يك آن است كه يك رطل برنج يا هر چند بخواهد از آن در ديگى بزرگ كه يك مشك آب جاى دارد بريزد و هويج و شلغم بسيار در آن نهد و زير آن آتش افروزد تا بپزد و بر روى آن يك اوقيه « 2 » روغن بريزد ، سپس با يك يا چند ملاقه از آن روز خود را مىگذرانند و اگر قرص نانى در آن تريد كنند بهترين خوراك را به دست آورده‌اند . اين خوراك غالب مردم است در حالى كه ثروتمندان مرفه نيز در ميان ايشان هستند و خوراكشان نزديك به همين است و از لذايذ و پرخرجى شهرهاى ديگر در آن جا يافت نمىشود . چيز اندك نسبت به شهرهاى ديگر در آن‌جا بهايش بيشتر است . زشت‌ترين كار ايشان آن است كه در راه رفتن پا در كثافت‌هاى خود نهند و با همان پاها به مسجد در آيند و نمىتوانند از اين كار پرهيز كنند زيرا كه فضولات ايشان بر روى زمين مىماند . چه هرگاه مقدارى زمين را به اندازهء يك ذراع براى آن گود كنند آب درآيد . پس كوچه‌ها و بام‌هايشان [ 483 ] پر از كثافت و شهر پر از بوى گند است . خانه‌ها ساختمان ندارد بلكه آن‌ها را با چوب مىسازند و روى آن گل مىمالند . اين ساختمان‌هاى اكثريت آنان است . مردم آن جا تنومند ، بلند قامت و سخن ايشان صداى زنبور و مگس دارد . سرهاشان پهن و پيشانىهاى فراخ دارند . از يكى پرسيده شد چرا سرهاى شما با سر مردم ديگر فرق دارد ؟ او پاسخ داد : گذشتگان ما با تركان مىجنگيدند و اسير مىآوردند و براى آنكه تخمه‌هاى آن‌ها با ديگر مسلمانان فرق داشته باشد به زنان دستور مىدادند تا با كيسه‌هاى شن سر نوزادان خود را از دو جانب ببندند ، اما بعد از آن ديگر اين كار را نكردند و هر كس از بازماندگان به دست ايشان مىافتاد او را به كوفه « 3 » باز مىگرداندند . اين بندهء نيازمند خدا ( ياقوت ) گويد : اين از سخنان مردم عامى است و پايه‌اى ندارد ، بر فرض آنكه گذشتگان چنين كرده باشند امروز چرا چنين‌اند ، و اگر اين سخن درست باشد هر عيبى كه در طبيعت پديد آيد به ارث در آيد بايستى كسى كه يك چشمش را كور كرده‌اند فرزند كور بياورد و همچنين آدم گوژپشت و جز آن . آنچه من آورده‌ام گفتهء مردم است . بشّارى ( به يارى ) « 4 » گويد : خوارزم در سرزمين خاور مانند سجلماسه در باختر است . طبيعت مردم خوارزم همانند طبيعت بربر است . اين جايگاه هشتاد فرسنگ در هشتاد فرسنگ مىباشد . پايان سخن بشارى . من ( ياقوت ) گويم گرداگرد شهر را شن‌هاى روان فرا گرفته است و ساكنان آن ترك و تركمان و چارپايان ايشانند . در اين شنزار مانند شنزار مصر سفلى غضا « 5 » مىرويد . مركز آن در گذشته منصوره نام داشت در جانب خاورى رودخانه بود ، آب آن را فرا گرفت و مردمش به ساحل باخترى نقل مكان كرده كه جرجانيه است و مردمش آن را گرگانج خوانند و ساحل جيحونى آن را با چوب و

--> ( 1 ) . از ابو انس تهديدى يافتم و غضب او تن مرا لرزانيد و دستور امير را ناديده نگرفتم امّا دستور تكرار شد . پس ما با احتياط پيش رفتيم . من از تورهاى سغديان و خوارزميان مىترسيدم ، پس به جنگ پرداختم و تير من به پهلوى يكى از روستاييان برخورد و من پاداش آن را به جوانى از جوانان قوم جرم بخشيدم . ( 2 ) . واحد وزن در كربلا چهار وقيه مساوى يك حقّهء بزرگ بود كه برابر سه كيلو گرم باشد . ( 3 ) . در احسن التقاسيم مقدسى به جاى كوفه ، كوره است . ( 4 ) . ن . ك : ترجمه احسن ص 415 . ( 5 ) . نوعى خار و خس نازك كه زود شعله‌ور مىشود .